آیا 39 نحس است؟

مقدمه:

پیش از این که به بررسی خاستگاه و مفهوم عدد 39 و چالشهای اجتماعی و اقتصادی یی که در شماری از مناطق افغانستان خلق کرده است، بپردازم، میخواهم به مسایل دیگری که بی ربط با بحث ما نیست، نیز اشاره یی داشته باشم.

باورمندی به شماره ها همراه با تمامی فلسفه ها و خرافاتش تقریباً در میان تمامی فرهنگها، سنتها و آیینهای دنیا موجود است. این باورمندی به مقدس شمردن و نا مقدس شمردن اعداد، در مواردی، به حدی است که منجر به عدد پرستی میشود. آن چه که به این شماره ها ویژه گی میبخشد، داشتن مفهوم فراتر از عددی آنها است. شماری از این شماره ها را فلاسفه، مفسران و ریاضیدانان خلق کرده اند و شماری را هم خود مردم.

نمونه های کاربردی شماره ها در میان مردم جامعه ما به عنوان رمزهایی برای مفاهیمی خاص، زیاد اند. مخصوصاً برگردان واژه ها به اعداد و بر عکس آن از طریق حروف ابجد، کاری رایج در میان شاعران و فلاسفه این سرزمین بوده است.

در این جریان، شماره هایی نیز از بیرون از این قلمرو وارد زبان گفتاری مردم شد. هرچند این شماره ها زیاد همه گیر نبودند اما معروفترین آنها که در میان زبان گفتاری ما خود را حفظ کرده است، عدد 420 است. این عدد که کنایه یی بر فرد متقلب است، برگرفته شده از مادۀ 420 قانون جزای هندوستان است که در آنجا فرد متقلب تعریف شده است. احتمالاً این عدد از طریق فلمهای سینمایی هندی وارد فرهنگ مردمی افغانستان شده باشد.

… و اما عدد 39: هدف اصلیم از نوشتن این یادداشت، بررسی و ریشه یابی عددی است که امروز نه تنها در میان مردم، با قدرت تمام، نفوذ کرده، بلکه سبب بروز چالش بزرگی در بخشهای اقتصادی و اجتماعی شده است.

چالشهای خلق شده:

چالشهای به وجود آمده از این شماره به عنوان یکی از مشکلات عمده اجتماعی در دهه اخیر از هرات آغاز شد. قبلاً این عدد به گونۀ تمسخر و ناسزا در میان شمار اندکی از مردم کاربرد داشت، اما این موضوع سر از گریبان پلیت موتر، شمارۀ موبایل، شمارۀ خانه، سن و سال و … کشید.

هنگامی که در سال 1385 شمارۀ مسلسل پلیت موتر در هرات به 39000 رسید، مسؤولین ترافیک هرات از نخستین کارمندان دولتی بودند که به این چالش به گونۀ محسوسی رو به رو شدند، چون کسانی که به خاطر گرفتن پلیت برای وسایط شان به آن اداره عارض بودند، از گرفتن پلیت با شمارۀ 39 خودداری میکردند. مقاومت هراتیها در برابر توزیع پلیت 39000، ادارۀ ترافیک را به عقبنشینی مجبور ساخت و این اداره پلیتهای متذکره را دوباره به مرکز مسترد ساخت، اما بحران در همین جا خاتمه نیافت.

به گفتۀ فیصل کریمی، استاد دانشگاه و یکی از باشنده گان هرات، این مشکل به حدی در هرات بحرانی گشت که منجر به برهم خوردن نظم اجتماعی گردید. کسانی که در ترکیب سال تولد، سن، پلیت موتر، شمارۀ خانه و یا شمارۀ تیلیفون خود عدد 39 را میداشت، مورد تمسخر و اذیت اطرافیانش قرار میگرفت. پرونده های به خشونت کشیده شدن این چنین برخوردها به خاطر عدد 39، در بخش جنایی فرماندهی پولیس هرات زیاد اند.

شمارۀ 39 بالاخره محدود به هرات نماند. این شماره نخست مناطق اطراف هرات و قندهار را طی کرد و خود را به کابل رسانید و چون بیماری یی واگیر به تمامی نقاط کشور پخش شد. باورمندی مفرط مردم بر نحسی این عدد چنان تأثیرگذار بود که این عدد را واقعاً نحس ساخت. چون تمامی کالاها و اجناسی که در شمارۀ مسلسل خود این عدد را داشتند، مشتری خود را از دست دادند و قیمتهای شان نسبت به اجناس و کالاهایی که این شماره را در خود نداشتند، کاهش یافت.

شماری از کسانی که به نحسی این شماره باورمندی دارند و سال تولد شان 39  دارد (مثل متولد سال 1339) به خاطر رهایی از نحسی این عدد، سال تولد خود را به کسی نمیگویند. یا هم، مثلاً اگر کسی از این افراد، 39 ساله باشد، خود را یک کم چهل ساله میگوید.

هرچند ادعایی مبنی بر موجودیت چالشهای ناشی از این شماره از دهه ها پیش وجود دارند اما هیچ کسی دلیل، روایت و یا مفهوم واحدی برای شمارۀ 39 ندارد.

اصل ماجرای 39:

در مورد اصل ماجرای شمارۀ 39 به مفهوم عددی نحس و یا رمزی برای فحش، روایتهای گوناگونی را خواندم و شنیدم. یکی از مطالبی که در جریان پژوهشم به آن برخوردم، گزارشی بود که در 16 فبروری 2006 در وبسایت فارسی بی بی سی، زیر عنوان «مشکل عدد 39 در هرات» منتشر شده بود. آن چه که در این گزارش توجه مرا جلب کرد، سابقه یی از حساسیت مردم نسبت به این شماره بود که قبلاً نشنیده بودم. نویسندۀ این مطلب، چنین نگاشته بود: «برخی از شهروندان کابل نيز می گويند به خاطر می آورند که از دهها سال پيش، در سينما ها، جايگاه شماره 39 وجود نداشت، و هتلها و مسافرخانه ها نيز، از نامگذاری سی و نهمين اتاقهای خود، خودداری می کردند.» در مورد صحت این بخش از گزارش بی بی سی، با توجه به تحقیقاتی که کردم، تردید دارم، اما آن چه که در این گزارش به آن تمرکز شده بود، میزان بلند حساسیت مردم هرات نسبت به این شماره بود.

در نتیجه با دوستان هراتی ام به تماس شدم. فیصل کریمی، استاد دانشگاه هرات و خبرنگار سابق طلوع که در مورد عدد 39 پژوهش کرده است، روایت متفاوت از عدد 39 دارد. او میگوید که آن چه نتیجۀ تحقیقش نشان میدهد، گویا خاستگاه اصلی شمارۀ 39، روسپی خانه یی در این شهر باشد. مردم هرات میگویند که شمارۀ خانه یی که این روسپی خانه در آن قرار داشت، 39 بود، به همین دلیل، این شماره رمزی گشت برای کار و بار زنی که در آن خانه، تن به تن فروشی سپرده بود. اما این عدد در همان محله و با همان مفهوم باقی نماند. به زودی شمارۀ 39 به عددی حساسیت بر انگیز و ناسزایی فاحش در میان مردم مبدل گشت.

روایتها و گمانهای دیگری نیز در رابطه به این شماره وجود دارد. یکی از گمانه های مردم مبنی بر این است که گویا این عدد مشتق شده از حروف ابجدی واژه «دلّه» یا مترادف آن به زبانهای فارسی و یا عربی است. من تمامی واژه هایی که مترادف دله و حتا مرتبط این واژه بودند را در عربی و فارسی یافتم و با ابجد مطابقت دادم اما هیچ یک از این واژه ها عدد 39 را نمیرساند. برعکس این ادعا، واژه های مقدسی وجود دارند که در ابجد نتیجۀ عدد 39 را میدهند.

کسی هم ادعا کرد که این عدد با شمارۀ 420 که قبلاً از آن یاد کردیم، مرتبط است. یعنی ماده 39 قانون جزای هندوستان افراد دلال و ناموس فروش را تعریف کرده است. اما هم مادۀ 39 قانون جزای هندوستان و هم مواد 39 در قوانین افغانستان همه کوچکترین ربطی به این موضوع نداشتند.

نتیجه:

با توجه به تمامی روایتها، پژوهشها، گمانه زنی ها و ادعاها در مورد ریشه و مفهوم اصلی این عدد، روایتی که بسیاری از مردم به آن باور دارند، روایتی است که فیصل کریمی از هرات کرده بود. اما این روایت نیز نمیتواند دلیلی باشد بر نحسی شماره 39، چون احتمال دارد روسپی خانه های زیادی با شماره های متفاوت از این عدد در شهرهای مختلف دنیا وجود داشته باشند. همچنان مقدس ترین مسایل در دنیا وجود دارند که به نحوی با عدد 39 رابطه دارند. در نتیجه، آن چه از این جستجو به دست آوردم مأیوس کننده بود، چون دریافتم که 39 نه عددی است نحس و نه رمزی است برای کاری و چیزی، بلکه تنها خرافاتی است که هم دین و هم فرهنگ آن را مردود دانسته اند. همچنان دریافتم که مردم ما، که همواره دم از پاسداری از دین، عقیده و فرهنگ خود میزنند و با هزاران مشکل حل نا شدۀ اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و سیاسی دست و گریبان اند، چنان به تارهای عنکبوتی این ماجرا پیچیده اند که رهایی از این اندیشۀ پوچ برای بعضیها ناممکن مینماید.

این گونه چالشها که توسط عدد 39 خلق شده اند و همچنان چالشهایی که در آیندۀ احتمال دارد توسط اعداد یا مسایل دیگر خلق شوند، نیازمند مداخلۀ دولت و سازمانهای غیر دولتی است. دولت و جامعه مدنی ـ به ویژه رسانه ها ـ باید برای حل فوری این بحران راهکاری داشته باشند تا از طریق آگاهی دهی به مردم، به تنویر اذهان آنان بپردازند، در غیر صورت جامعه یی که افراد آن معتقد به خرافاتی این چنینی و بی هوده گرایی باشند، هرگز به مدنیت و پیشرفت نخواهد رسید.

دسته‌ها:مردم, گپ

من و دهه 80

خوب به یاد دارم، هنگامی که زمان مرا به دهه 80 انداخت، جوانی بودم کم درآمد، لاغر (با حدود 55 کیلوگرام وزن و حدود 165سانتی متر قد)، کتابی و سرشار از احساساتی که هر جوان هم و سال من داشت. نوروز سرد و غم انگیز بود و جلادان خون آشام و بی آزرم، به روی اندیشه های من و مردمم تُف می انداختند و جشن ارزشمند نوروز را که از نیاکان پاک نهاد مان به میراث مانده بود، ممنوع کرده بودند. دهه 80 با نوروز بی رنگ 1380 آغاز شد، هنگامی که طالبان سرتاسر «ملک خراسان را زیر شمشیر خود» به سکوت کشانیده بود.

پنجه هایم را در لا به لای ورقهایی که وابسته به دفترچۀ خاطراتم است میبرم. یادداشتهایی که مربوط به دهه هشتاد است، مرور میکنم. قسمت زیادی از دفترچۀ خاطراتم را همین یادداشتها فرا میگیرند. در همین دهه بود که من جوان شدم، دبیرستان را به فرجام رسانیدم، دانشجوی رشتۀ روزنامه نگاری شدم، داستاننویسی کردم، زن گرفتم، فارغ شدم، پدر دو فرزند شدم و در جایهای گوناگون به خاطر شوق و یا شکم کار کردم. اصلاً آدمی دیگر شدم و دهه هشتاد گاهی یاری بود صمیمی و گاهی دشمنی بود خشمگین، اما در هر حالش با این دهه ساختم و همه نا ملایماتش را به جان خریدم.

حدود دو سال پیش به یادداشتی در مورد زمان برخورده بودم. این یادداشت بالای من تأثیر شگرفی داشت. نویسندۀ این یادداشت شکایت داشت از این که زمان چون اسپ سرکشی است که دست یافتن به آن ممکن نیست. همچنان نقد زمانی وجود ندارد که به آن دل خوش کرد و در آن زیست چون آن چه که میشود به عنوان زمان شناخت، تنها گذشته است و آن چه که برایش امیدوار باید بود، آینده. زمان حال فقط خیال است و بس. درسی که از گذر زمان به دست می آید، همین است که ما امیدوار به آینده یی هستیم تا گذشته خوبی را بسازیم، رسیدن به آینده یی که آرزویش را داریم، همیشه دست یافتنی نیست اما دست روی دست نشستن نیز کاری است که این آرزوها را دست نیافتنی تر میکند. بیشتر بخوانید…

دسته‌ها:مردم, گپ

نیم نگاهی به ادبیات کودک و نوجوان در افغانستان

مقدمه:

ادبیات فارسی دری در افغانستان که بخشی از زادگاه زبان فارسی است، از جایگاه والایی در تاریخ این زبان برخوردار است. از سپیده دمان تاریخ تا امروز، کسان زیادی در این خطه، روی ادبیات کار کرده اند و با آن زیسته اند. بستر کار روی این مهم زنده گی، با در نظر داشت داشته های گذشته و معاصر، بیشتر فراهم بوده است. اما با موجودیت فضا و فرصت، ادبیات افغانستان و یا بهتر گفته شود، اهالی ادبیات، از روی برخی از مسایل مهم، بسیار سطحی گذشته اند. یکی از این مسایل مهم و بنیادینِ ادبیات، که نقش سازنده یی را در تعالی ادبیات جهان ایفا کرده است، همانا ادبیات کودکان و نوجوانان است که در طول تاریخ، ادیبان ما یا آن را سطحی پنداشتند و یا با دلیل و بی دلیل، روی آن اصلاً کار نکردند. اما در جهان، به ویژه در کشورهای اروپایی و ایالات متحدة آمریکا، نه تنها روی این بخش مهم ادبیات به مثابة سنگ بنای ادبیات آن کشور پرداخته شده است، بلکه بزرگترین نویسنده گان، شاعران، نقاشان و هنرمندان، خود را وقف ادبیات و هنر کودکان و نوجوانان ساخته اند و از این کار، نتایج ثمربخشی را نیز حاصل کرده اند.

اگر دور نرویم، کشور همزبان و همسایة افغانستان ـ جمهوری اسلامی ایران ـ، دهه ها پیش، متوجه اهمیت ادبیات کودکان و نوجوانان شد و بسیاری از هنرمندان و ادبیاتیان، روی ادبیات کودک کار کردند و بعضیهای شان همچون صمد بهرنگی، خود را وقف ادبیات کودکان و نوجوانان ساختند. شاعران نامداری از آن کشور، چون نیما یوشیج ـ پدر شعر نو فارسی ـ و احمد شاملو ـ پدر شعر سپید ـ نیز به ادبیات کودک منحیث یک ارزش نگریستند و روی آن کار کردند و آثاری آفریدند. ترجمة ادبیات کودکان و نوجوانان از دهه ها بدین سو در ایران رواج دارد و کودکان و نوجوانان در آن جا میتوانند در کنار برنامه های آموزشی مدارس، مجله ها، نشریه ها و کتابهای قصه، شعر و سرگرمی کودکانه و نوجوانانه را بخوانند و به ارزش خود پی ببرند.

اما افغانستان، با وجود این که روابط نزدیکی با کشورهای بیرونی دارد و توجه به آموزش زبان در میان مردم این کشور، بیشتر از بعضی کشور ها است و با در نظر داشت این مسئله، زمینة ترجمه نیز فراهم است. اما متأسفانه کسی کمتر علاقه دارد تا به ترجمه و یا خلق آثاری دست بزند که برای کودکان این سرزمین مفید باشند. حتا امروز نیز شاعران، نویسنده گان و هنرمندان مان به خلق ادبیات کودکان و یا بازنویسی و بازخوانی ادبیات شفاهی کودکان و نوجوانان، کمتر توجه دارند. حتا ادیبانی هم هستند که با این بخش خیلی نا آشنا باقی مانده اند و یا گروهی، کودک در ادبیات را با ادبیات کودک به اشتباه میگیرند.

از ادبیات کودک تعریفهای زیادی داده شده است. یکی از تعریفهای پژوهشگران چنین است: «ادبیات کودکان به مجموعة آثار و نوشته هایی گفته میشود که به وسیلة نویسنده گان متخصص، برای مطالعة آزاد کودکان تهیه میشود و در همة آنها، ذوق و سطح رشد و نضج کودکان مورد توجه است.»[1] و همچنین در جای دیگری گفته شده است: «ادبیات کودکان، مجموعة نوشته ها، سروده ها و گفتارهایی است که از طرف بزرگسالان جامعه برای استفادة خُرد سالان فراهم می آید. یا خُرد سالان خود خالق آن هستند.»[2]

انواع ادبیات کودکان مانند ادبیات بزرگسالان به منظوم و منثور تقسیم میشود. لالایی، متل، منظومه، ترانه های عامیانه و شعر از انواع منظوم و افسانه، قصه، حکایت، داستان، نمایش و نوشته های غیر داستانی از انواع منثور آن شناخته شده است.[3]

اما هدف از این نبشته، فقط نظر اندازی کوتاهی است به چگونه گی وضعیت گذشته و امروز ادبیات کودکان و نوجوانان در افغانستان، تا باشد که صاحبان قلم، در این بیشة فراموش شدة ادبیات نیز قدم بزنند و دست به یاری کودکان این سرزمین دراز کنند. بیشتر بخوانید…

دسته‌ها:ادبیات و نقد

نوروز، جشن فرا مذهبی

امروز روی نوشته جدیدم با عنوان «نوروز، جشن فرا مذهبی» کار میکنم. البته این نوشته نیز حال و هوای نوشتۀ قبلی را خواهد داشت، چون ارتباط میگیرد به فتواهای اخیری که توسط شماری از بنیادگرایان در مورد ممنوعیت نوروز پخش شده است.

دسته‌ها:مردم, گپ

«فاحشه های مکتب خوان»

«فاحشه های مکتب خوان»

 چند روز پیش، هنگامی که میخواستم از کنار ارابۀ یک نوارفروش بگذرم، به این اصطلاح عجیب برخوردم. کست فروش ریش بلند، در مجموع کستهای اسلامی میفروخت. او کست صوتی سخنرانی «صاحب فضل و فتوایی» را پخش میکرد تا جلب مشتری کند. شمار زیادی از «مردها» دور ارابۀ او جمع بودند و با ذوق فراوان، گوش فرا داده بودند به سخنرانی «عالمانه» یی که از بلندگوی کست فروش پخش میشد.

 »… از آنانی که دختران و زنان شان را به مکتب میفرستند بپرسید که دست آورد شان چیست؟ آیا این مکتبهایی که برای ما ساخته اند تا ما مسلمانان دختران مان را شامل کنیم، تأثیر سؤ بالای اخلاق ناموس تان ندارد؟ … خارجیها با این مراکز به اصطلاح تربیتی، دختران را به فحشا میکشانند.»

 این سخنان تندروانه خشم مرا که مدتها به عنوان آموزگار حق زن در شبکۀ جامعه مدنی و حقوق بشر کار میکنم، بر انگیخت. با کست فروش که نمیتوانستم گفتگویی کنم، اما فقط از خودم پرسیدم: «آیا این هم شامل دیموکراسی است؟ هر چه میخواهد دل تنگت بگو که آزادی بیان نمیشود!»

 به یادم آمد که در کشوری که زنده گی میکنم، افغانستان است. دولت این کشور به خاطر دیموکراسی کار میکند و وزارتهای ویژه یی چون وزارت امور زنان، وزارت فرهنگ و وزارت ارشاد، حج و اوقاف دارد. شورای علمایی هم است که مسؤولیت پاسداری از دین را دارد. کمیسیون مستقل حقوق بشر، که از سوی دولت افغانستان ایجاد شده، نیز مسؤولیت نظارت از روند حقوق بشر را دارد. نهادهای جامعه مدنی این کشور نیز با هدف نهادینه شدن حق بشر و جامعه مدنی استوار بر اصل مردمسالاری، ادعای مجادله دارد. اما همۀ این ها کجا هستند و فعالیتهای شان در طول این ده سال به خاطر این آرمانهای مقدس به کجا رسیده است؟

 آیا راه اندازی کارگاه هایی پر مصرف در داخل و خارج کشور جهت آموزش حقوق بشر برای افراد همیشه شخصیت تنها کاری است که این نهادهای جامعه مدنی میتوانند انجام دهند؟ پاسخ خودم که «نه» است.

  به همین دلیل، خواستم کار مدنی یی کرده باشم و صلاح کار را در این دیدم تا ماجرای پخش چنین سخنان را بر علیه «زن» به نهادهای دولتی مسؤول و ده ها انجمن و سازمان دفاع از حق بشر و حق زن برسانم. هرچند تلاشهایی در این راه کردم، اما با بی علاقه گی مسؤولین این نهادها مواجه شدم. گپ جالب این که، وقتی که موضوع را به مسؤول یکی از نهادهای دفاع از حقوق زن گفتم، مسؤول آن با خنده گفت: «این گپها جایی را نمیگیرد.»

 اکثریت جامعه ما، از سواد کافی برخوردار نیستند. آنان در عین حال، نسبت به دین خود حساس اند. این سخنرانی ها همراه با پیامهای شان، آن هم از زبان دین، بالای اکثریت مردم افغانستان بسیار تأثیر گذار است. حتا نمیتوان تأثیرگذاری یکی از این سخنرانیها را بالای جامعه مردسالار افغانستان برابر با ده ها سمینار و کارگاه آموزشی در مورد حقوق زن و حقوق بشر مقایسه کرد.  

 جای بسیار بدبختی است، در کشوری که حکومت آن بر پایۀ «دیموکراسی» خود را استوار میداند و ده ها انجمن، سازمان و کمیسیون به خاطر کار روی حقوق بشر و حقوق زن حنجره پاره میکنند و پولهای زیادی را از سازمانهای خارجی به عنوان فند و وند اخذ میکنند، اوضاع به گونه یی باشد که با لحن خشن، بدون عفت و تأثیرگذار، به گونۀ سازمان یافته، گروههایی بیایند و به گونۀ مستقیم بالای ذهنیت مردم کار کنند و علناً به «زن»، این موجود مظلوم، توهین کنند.

 این گروههای تند رو روز تا روز در میان جامعۀ ما بیشتر ریشه میدوانند و تعبیرهای من در آوردی یی از اسلام، حقوق بشر و دیموکراسی میسازند. این گروه ها که اکثراً از همدرسی های طالبان در آن طرف خط دیورند اند، بسیار زیرکانه داخل جامعه ما شده اند و با لحن صمیمی یی که بالای جامعه مردسالار  تأثیرگذار باشد، اصلهای انسانی یی چون مردمسالاری، حقوق بشر و به ویژه برابری زن و مرد را، با آوردن روایتهای عجیب، رد میکنند.

 آنان به گونۀ سازماندهی شده، سخنرانی های شان را ثبت میکنند و شماری از «شاگردان» شان را مؤظف میسازند تا دست به تکثیر و پخش آن در مکانهای عمومی بزنند. وقتی در بازارهای شهر مزارشریف قدم بزنیم، میبینیم که در هر فاصلۀ نه چندان دور، ارابه یی ایستاده است و صدای سخنرانی از بلندگویش بلند.

 البته منظور من از مطرح کردن این مسئله، مخالفتم با علمای محترمی که نسبت به اصول مردمسالاری، حقوق بشر و ارزشهای انساندوستانۀ دین مقدس اسلام باورمند اند، نیست. هدف من از آن عده کسانی است که جامۀ تقوا میپوشند و مردم را میفریبند و «چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند».

 من عالم دین نیستم اما این را میدانم که حکم مطلق در مورد یک گروه اجتماعی کار شایسته یی نیست. ما نه میتوانیم بگوییم که زنان تحصیل یافته همه گی خوب اند، و هم نمیتوانیم مثل آقایی که کستهایش به فروش میرسد، خطاب به مردان، بگوییم:

«… آیا خبر دارید که دختران و زنانی که در پوهنتونها درس میخوانند، چه میکنند؟ … از همشیره های عزیز میپرسم که فردا در برابر خداوند (ج) چه جواب میدهی؟… زنانی که در دفترها کار میکنند، خود را آرایش میکنند برای مردهای بیگانه. آیا خبر دارید که این زنها در دفترها چه میکنند؟ (با لحن ویژه)»

«… امروز دخترها تا نیمه های شب در تیلفون [با پسرها] صحبت میکنند… (ملا گریه میکند) … وای به حال اینها… فردا روز قیامت چه جواب خواهد داشتند.»

 این سخنرانیهایی که به گونۀ آزاد در شهر پخش و فروش میشود، موضوعهای گوناگونی را به نشر میرسانند. بعضی از این مسایلی که مطرح میشوند، انسانساز نیز اند. اما شوربختانه مسایلی که منافی اصلهای مردمسالاری اند نیز زیاد مطرح میشوند. بی عفتی کلام این «عالمان» برایم سوال بر انگیز است. من در این جا به خاطر عفت کلام، نخواستم از آوردن واژه هایی رکیکی که در این سخنرانی ها به کار میروند، نقل مستقیم بیاورم.

 در نتیجه از دولت افغانستان، به ویژه وزارتهای محترم امور زنان، ارشاد و اوقاف و اطلاعات و فرهنگ تقاضا دارم که معیارهایی را برای پخش چنین سخنرانیهایی که باعث تخریب اذهان عامه نسبت به مردمسالاری و باعث تخریب آزادی عقیده میشوند، تعیین کنند.

 از شورای محترم علمای افغانستان، تقاضا دارم تا در زمینه اقدام کنند و نگذارند تا هر کسی تعبیری از اسلام ارائه بدهد که باعث اسلام ستیزی و اسلام گریزی شود.

 از نهادهای محترم جامعه مدنی، به ویژه از کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان و نهادهای ویژه یی که روی دفاع از حقوق بشر و حقوق زن کار میکنند، تقاضا دارم تا آن چه را که از نهادهای جامعه مدنی به عنوان قوۀ فشار، آرزو برده میشود، در نظر بگیرند و در نهادینه شدن فرهنگ واقعی مردم سالاری با در نظرداشت اصول اسلامی در جامعه ما سعی کنند.

 از آن عده شخصیتهایی که دست به پخش چنین مسایل میزنند، صمیمانه میخواهم بگویم که جبهه گیری در برابر دهشت افگنی و مردم کشی که باعث نام بد ساختن مسلمانان در جهان میشود، بهتر از این است که با جبهه گیری در برابر حق زن و سایر اصول مردمسالاری، به تندروی دامن زده و تعبیرهای غلطی را پخش کنند.

 خداوند (ج) زن و مرد را به عنوان انسان خلق کرده و به هر یکی، تواناییها و مسؤولیتهایی داده است. یکی از اساسی ترین ارزشهای اسلامی و انسانی ما، احترام به حق زن است. پس باید به این ارزش احترام گذاشت و به زنان افغانستان نیز باید حق داد تا با حضور شان در جامعه، این را به اثبات برسانند که میتوانند مثل میلیونها زن دیگری که در سایر کشورهای اسلامی زنده گی و کار میکنند، در روند پیشرفت، صلح و ترقی کشور اسلامی شان سهم بگیرند.

دسته‌ها:مردم, گپ

زن، ای شاهکار خلقت، روزت خجسته باد!

8 مارچ، از هر جایی و فرهنگی که آمده باشد، اما به عنوان بهانه یی جهت ارجگذاری به مقام ارزشمند زن، آن را بزرگ میدارم و برای تمام زنان دنیا مبارک باد میگویم.

دسته‌ها:مردم, گپ

گپ نخست

درود به تمامی دوستانی که سری به این دریچه میزنند. از این پس از این دریچه فقط روزنوشته هایم را با عزیزان در میان خواهم گذاشت. هرچند مدتها پیش وبلاگهایی داشتم، اما در بهار امسال (1389) با اشتراک در کارگاه وبلاگ نویسی که از سوی بی بی سی در دهلی جدید دایر شده بود و توسط دو شخصیت ارجمند، مهدی جامی و داوود ناجی، به پیش برده میشد، پی بردم که نه بابا، این کارهایی که من میکنم وبلاگ نویسی نیست و باید با این «فن» یک مقدار جدی تر برخورد کرد. اما بدبختانه این فرصت برایم دست نداد تا جدی شوم. چند روز پیش، پس از مدتهای طولانی سری به وبلاگهایم زدم که حال و روز شان از حال و روز خودم بدتر بودند. بالاخره صد دل را یک دل کردم و وبلاگ آزاده گان را ساختم امیدوارم که به زودی بتوانم از طریق آزاده گان دات کام بروز شوم….

با سپاس فراوان

سهراب سامانیان

دسته‌ها:گپ
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.